روزهای دور از تو

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزگاری های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم

روز سه شنبه 5 اردیبهشت ماه ساعت 8.30 برواز داشتیم....شب قبلش خیلی خسته شده بودمو عماد هم دیر وقت اومد نتونستیم درست باهم حرف بزنیم...آخه قرار بود بعدش تا روزی که خواستگارم میاد و میره از هم دور باشیم..

از دستش ناراحت بودم اما سعی کردم بخندم تا نفهمه...خلاصه از هم خداحافظی کردیم و خوابیدیم...

سه شنبه ساعت 6 صبح راه افتادیم به سمت فرودگاه مهرآباد...یه اتفاق جالب هم افتاد...ما یه ساعت زودتر رسیدیم فرودگاه ولی انقدر سرگرم امیرمهدی شده بودیم که ساعت رو فراموش کردیم و آخرین نفر اونم بشت بلندگو اسامیمون رو خوندن و سوار شدیم....سوتی جالبی بود...

هوابیما ساعت 8.45 برواز کرد و ساعت 10 رو باند فرودگاه شهید دستغیب شیراز به زمین نشست...

بابا هم اونجا ماموریت بود و اومد فرودگاه دنبالمون ما رو رسوند هتل و رفت...

تا چمدونامونو جا به جا کردیم ساعت شد 12....یه کم خوابیدیم و بعد هم ناهار خوردیم ....ساعت 4 رفتیم سمت حمام وکیل...یادمه بارسال که رفته بودم رستورانش کرده بودن و من خیلی دلم سوخت اما امسال خوش بختانه مجسمه گذاشتند و مثل حمام های تاریخی دیگه کردند....از اونجا رفتیم مسجد وکیل...مسجد خیلی با صفاییه...چند نفر از خانمای لهستانی که برای بازدید اومده بودند عاشق امیر مهدی شدند و کلی ماچ و بوسش کردن...

بعد هم طبق رسم خانما رفتیم بازار وکیل...کم .اقعا نمیدونم چرا برعکس همه خانما از خرید بدم میاد...یعنی اصلا حوصله خرید کردن ندارم...دوست دارم اولین چیزی که میبینم خوشم میاد بخرم...در ضمن تو سفر هم اصلا دلم نمیخواد وقتمو صرف خرید کنم....اما به اجبار رفتم و خودمو سرگرم امیر مهدی کردم....از بازارای شیراز فقط عاشق سرای مشیرشم...همه چیز سنتی و زیبا البته با قیمت بالا...

انقدر تو بازار گشتیم تا شد نزدیک اذان مغرب...از کوچه بس کوچه ها رفتیم سمت حرم....ساعت 7 غروب بود که رسیدیم به حرم باصفای شاه چراغ...انقدر این صحن وسرا رو دوست دارم...نهایت ارامشه...اونجا بابا رو دیدیم و از هم خداحافظی کردیم چون بلیط داشت برای تهران....نشستیم تو صف نماز جماعت و زل زدم به گنبد قشنگش...بعد از نماز مداحی بود گوش دادم و با یه دل آماده رفتم سمت روضه...خیلی دلم گرفته بود تا ضریح رو دیدم ناخودآگاه اشکام سرازیر شد...

یاد کاظمین افتادم...وقتی رسیدم به کاظمین گفتم سلام اومدم تا سلام ضامن آهو و شاه چراغ رو بهتون برسونم....حالا بعد از دو ماه از برگشتنم از کربلا دعوت شدم به بابوس شاه چراغ...وقتی ضریحشو دیدم گفتم سلام اقا اومدم سلام بدر بزرگوارتون و برادر زاده مهربونتونو برسونم...اقا جون مثل هر سال سفر مشهد رو هم از اینجا که رفتم قسمتم کن....

کلی نشستم روبروی ضریح و باهاش درددل کردم وقتی آروم شدم رفتم بیرون و همگی رفتیم سمت هتل....

چهارشنبه 6 اردیبهشت...ساعت 10 صبح رفتیم حرم ...روز شهادت بانوی دو عالم بود و همه جا نذری میدادند و خیابونا رو بسته بودن...خیلی حرم با صفا شده بود...دسته های عزاداری یکی یکی وارد میشدند و آخرش هم همشون یکی شدند و روضه مادر بزرگوارمونو خوندن....بعد از عزاداری نماز ظهر رو خوندیم و ساعت 2 رفتیم سمت هتل....تو راه رفتیم قنادی رضا و خاله اومد از خیابون رد بشه که یه ماشین نزدیک بود بهش بزنه یعنی میلی متری رد کرد...خدا خیلی بهمون رحم کرد...استراحت کردیم وناهار خوردیم....

ساعت 4 هم رفتیم تخت جمشید....وقتی میرم اونجا دلم خیلی میسوزه...نسبت به سال اولی که رفته بودم شیراز خیلی از بین رفته....کلی گشتیمو عکس انداختیم...اونجا یه کتاب زندگی نامه کوروش رو گرفتم به نام عشق و سلطنت...

نقشه تخت جمشید رو هم گرفتم و تو کافی شاب هم فالوده بستنی خوردیم و راه افتادیم سمت هتل....یکی از هم سفریامون آلبوم تخت جمشید رو به قیمت 80000 تومان خرید که خیلی زیبا بود...تصاویر اصلی کاخ ها رو با تخته سنگ های مونده از اون مقایسه کرده بود...تو راه هم کلی گفتیم و خندیدیم...بازم فالوده بستنی خریدیم و بردیم خونه تا بخوریم...ساعت 9 بود که رسیدیم و همگی از خستگی افتادیم....

بنج شنبه 7 اردیبهشت....ساعت 9 صبح رفتیم ارگ کریمخان زند....از موزه و حمام و باغش بازدید کردیم و رفتیم باساژ هدیش....محوطه ارگ رو خیلی دوست دارم...به خصوص اینکه نیمکتاش هم باتوق دختر بسرای عاشق شیرازی بود...به خواهرم گفتم خوش به حال شیرازیا چقدر جاهای قشنگ دارن برای با هم بودن....ساعت 11 برگشتیم هتل و رفتم یه دوش گرفتمو ناهار خوردیم...ساعت 4 هم رفتیم باغ ارم....انقدر این باغ زیباست که جون میده برای عکس گرفتن و بیاده روی دو نفره....از اونجا هم رفتیم نارنجستان قوام....بوی بهارنارنج همه فضا رو بر کرده بود....انصافا هیچ جای ایران شیراز نمیشه...تو نارنجستان هم یه کتاب خریدم برای اطلاعات عمومی...بعد هم رفتیم خانه زینت الملک خواهر قوام....دلم گرفت وقتی دیدم از مجسمه های داخل موزه انقدر کم شده و بهش رسیدگی نکردند....نزدیک غروب بود که گفتیم الان حافظیه فقط میچسبه....وارد حافظیه که شدم...دلم گرفت...چقدر جاب عماد خالی بود...یکی از ارزوهام اینه که با عماد بریم رو نیمکتای حافظیه بشینیم و فالمونو بخونیم....اینجا فقط محل عشاقه....رفتم سمت قبر...فاتحه خوندم و از خانمی کتابشو قرض گرفتمو به نیت خودمو عمادم فال گرفتم...خوب اومد...دهنم باز موند...

از روی صفحه کتاب عکس گرفتم که بعدا میذارمش....این تعبیرش بود:

به زودی دوران بسیار خوبی که در انتظارش بودی فرا می رسد و شادی و شادمانی را از سر خواهی گرفت...سعی کن اسرار دلت را برای کسی نگویی. از رنج و زحمت های زندگی و ناسازگاری های روزگار زیاد خودت را آزرده نکن..بدان که مادر روزگار به مهربانی مادر آدم نیست. مستی مکن که نشود او مستی.به جای آن امید و عشق و شادی را در گوشه گوشه ی دلت جای بده تا به آرامش و وصال برسی.....

بعد از خوندنش چنان آرامشی گرفتم که نمیتونم وصفش کنم....موقع اذان مفرب شد...چشم دوختم به آستانه اش...از یه دست فروش نیت کردمو یه فال دیگه گرفتم...جالب بود که مضمون این هم مثل قبلی بود...( اون فال رو خونه جا گذاشتم شنبه میذارمش اینجا )

بعد از حال خوبی که حافظ بهم داد رفتم تو نمایشگاه صنایع دستیش...اونجا یه ضریح مانند دیدم که برای روی قبر خانم نرجس خاتون مادر امام زمان (عج) درست کرده بودند تا ببرند سامرا...بازم یاد سفر سامرام افتادم...چقدر غریب بودند...کلی باهاش درددل کردم و ازش خواستم کمکمون کنه....چند روز بیش یکی از دوستای خوب وبلاگیم گفت خوابی برام دیده در مورد امام زمان....شاید نشات گرفته از همین باشه....

جلوتر که رفتم دیدم درب حرم حضرت علی (ع) رو هم تموم کردن و آماده کردن برای بردن به نجف....با دیدن این چیزا روحم تازه تر شد...

موقغ خارج شدن از حافظیه خاله بدجور خورد زمین طوری که سرش تا یه هفته درد میکرد و حالمونو گرفت...اما خدا رو شکر که به خیر گذشت....ساعت 10 شب رسیدیم خونه...

جمعه 8 اردیبهشت....ساعت 9 صبح رفتیم سعدیه....وااااااااااااای از بچگی عاشق سعدی بودم و هزاران بار زندگینامش رو کنفرانس دادم...شخصیتشو خیلی دوست دارم اشعارش بهم آرامش خاصی میده....رفتم سر قبرشو ازش خواستم برامون دعا کنه...بعد هم رفتم سر قبر شوریده...بعد هم زیر زمین معروف سعدیه و حوض ماهی....از اونجا یه کتاب جیبی دیوان حافظ رو گرفتم تا دفعه دیگه راحت تر باشم...موقع برگشت امیر مهدی کوچولو رو نشوندیم تو گلهای زیبای سعدیه تا عکس بگیریم یه دفعه طفل معصوم از بشت افتاد تو گلها و تیغشون سرشو برید....انقدر این بچه مظلومه فقط یه کم گریه کرد اما خیلی بد بود...

بعد از سعدیه رفتیم باغ عفیف آباد...بعد از 5 بار اومدن شیراز دفعه اولم بود که این باغ رو میرفتم ولی عاشقش شدم...باغ بسیار زیبایی داره...یه ساختمان خیلی قشنگ که طبقه اولش رو موزه اسلحه کردن و طبقه دوم هم مبلمان سلطنتی شاه و فرح هست که برای جشن های 2500 ساله به شیراز میومدند....تو محوطه باغ دیدم مردم تجمع کردن از دور ایستادم و دیدم که بله برنامه تلویزیونی هست که داره ضبط میشه مجری علی ضیاء بود و افسانه بایگان و سیاوش طهمورث هم مهمان بودند....رفتیم بستنی خوردیم و تو راه خونه هم عرقیجات خریدیم...بعدا فهمید که خواهرم از 15 تا بله کاخ باش لیز خورده و افتاده بود فقط خدا رحم کرد امیر مهدی بغلش نبود....بعد از ناهار احساس خستگی شدیدی میکردم طوری که دیگه نتونستم خودمو نه دارمو خوابم برد...تا ساعت 7 که رفتیم حرم و شاه چراغ و نماز مغرب رو خوندیم...بعد هم یه دل سیر به زیارت شاه چراغ و بعد هم میر محمد و سید ابراهیم و آیت الله دستغیب و آیت الله نجابت شیرازی رفتیم که مردم شیراز خیلی به ایشون ارادت داشتند...

ساعت 10 شب هم رفتیم دروازه قرآن...قبر خواجوی کرمانی رو دیدیم و آش کارده معروف شیرازی هم خوردیم و برگشتیم خونه...مشغول بستن چمدونا شدیم...من اصلا حالم خوب نبود احساس سرماخوردگی میکردم از طرف هم دل درد شدید داشتم....

شنبه صبح ساعت 10 رفتیم چند تا یوخه فروشی و بعدم رفتیم حرم...بالاخره قسمت شد تا ماه کوچولوی عزیزمو ببینم...از روز اول که رفتم شیراز هر روز به هم اس میدادیم ولی متاسفانه قسمت نشد همو ببینیم...تا اینکه خودش اس داد که دارم میام حرم...منم رفتم زیارت کردم و ساعت 12.30 که رسید رفتم بیرون...تا منو دید از دور شناختم...خودش گفت به خاطر عکس بچگیات شناختمت...اومد سمتمو با هم روبوسی کردیم و نشستیم...از دیدنش خیلی خوشحال شدم...یکی از بهترین دوستای وبلاگیمه که از اول همراهم بوده....عزیزم زحمت کشبده لود منو حسابی خجالت زده کرده بود...یه شاخه گل خیلی زیبا برام هدیه اورده بود که تا تهران اوردمش و خشکش کردم...عکس گل رو هم میذارم...

کلی با هم حرف زدیم تا موقع اذان...الان که دیدمش بیشتراز قبل دوسش دارم....

ساعت 3.45 هم برواز داشتیم که بازم دیر رسیدیم فرودگاه و من هم چنان حالم افتضاح بد بود....ساعت 5 رسیدیم تهران و تقریبا 7 بود که خونه مادربزرگ مهربون بودیم...

راستی هر شب عماد بهم اس میداد و حالمو میبرسید...دلم براش یه عالمه تنگ شده بود....

این بود شرح سفر شیراز....ایشالله سفر بعدی کنار عمادم باشم....

دعا یادتون نره ها....

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 18:39 توسط دختری در انتظار|


آخرين مطالب
» عکس 1
» اولین رمضان در خانه عشق...
» بعد از 7 سال انتظار...
» التماس دعا
» ختم دسته جمعی کتاب خدا (2)
» سالی که نکوست...
» روز خوب با تو بودن...
» وقتی تو آمدی...
» زن خوب بودن هنر است...
» خاطره انگیزترین ده دنیا + الوعده وفا
Design By : Pars Skin