روزهای دور از تو
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزگاری های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم
من و عماد بالاخره تصمیم گرفتیم که حتما بریم بیش یه مشاور خوب و مدهبی...
با کمک یکی از دوستان از یه مرکز مشاوره مذهبی وقت گرفتیم...
وقتمونم برای ۵ شنبه ۲۵ خرداد ماهه...اگه یادمون رفت شما یاداوری کنید![]()
این روزا یه حس های غریبی دارم...نمیدونم اسمشو چی بذارم...برید ادامه مطلب...
ب.ن : به احتمال زیاد چند روز دیگه رمز ثابتمو تغییر میدم...فقط به دوستان همراهم میدم نه کسایی که فقط گاهی سرک میکشند...
درگوشی : دلم برات تنگ شده...این روزا بیشتر هوای دلمو داشته باش...![]()
ادامه مطلب
از همه کسایی که به یادم بودند و از طریق نت و با اس ام اس جویای احوالم شدند ممنونم...
خیلی دلم قرص میشه و ذوق میکنم وقتی میبینم یه عالمه دوست خوب دارم که نگرانمند...
خدا رو شکر الان خیلی بهتر شدم و درد گردنمم تقریبا از بین رفته فقط یه کم تو ناحیه کتف چبم درد دارم...
از همتون معذرت میخوام که این چند وقت نتونستم به وبلاگهاتون بیام و نظر بذارم...ایشالله جبران میکنم...
ادامه مطلب شرح اتفاقات و اجساسات این چند روزه...همون رمز همیشگی...
درگوشی : چقدر این روزا برام هیجان انگیز شده...عمادم خیلی دلتنگتم...انگار این روزا حس دلتنگیمم فرق کرده...یه جورایی بیتابیام همراه شده با آرامش...همون آرامشی که بهم نشون میده تو هستی....همون چراغ امیدی که تو دلم روشنه و دلداریم میده دیگه چیزی نمونده تا وصال....
ادامه مطلب
فرصت زیادی ندارم حال جسمیم هم اصلا خوب نیست...
۵ شنبه صبح که از خواب بیدار شدم دیگه نتونستم گردنمو تکون بدم و مثل دفعه قبل اسباسم عضله شدم...
درد وحشتناکی بود...هنوزم درد دارم ولی خدا رو شکر الان بهترم...
۵ شنبه سرگیجه و حالت تهوع هم بهش اضافه شد و آخز سر حالم بد شد و رفتم بیمارستان...
امروز فقط اومدم روز فرشته های زمینی ، همه مادرای گل ، همه خانمای مهربون و همه دخترای عزیز رو تبریک بگم...
امروز روز بزرگیه...ولادت مادر خوبی ها ، حضرت فاطمه زهرا (س) است...بین دعاهاتون ما رو هم یاد کنید...
یا رب الزهرا (س) بحق الزهرا (س) اشف صدر الزهرا(س) به ظهور الحجه....
درگوشی : عیدت مبارک...ولادت مادر بزرگوارتو تبریک میگم...التماس دعا![]()
از همه کسانی که مثل همیشه همراهمون بودند و تو گرفتن مهم ترین تصمیم برای وصالمون یاریمون دادند ممنونم...
با کمک نظرات دوستان منو عماد به یه جمع بندی رسیدیم که فعلا نظر هردومون رو این تصمیم مثبته و تقریبا همه جوانب کار رو در نظر گرفتیم...
تصمیممون رو ادامه مطلب با همون رمز بست قبل مینویسم تا اگه شما هم نظری داشتید راهنماییمون کنید
دیروز و امروز مادر و بدر آقای خواستگار تماس گرفتند و اصرار داشتند که برای جلسه دوم خواستگاری تشریف بیارند...با کلی بهونه های مختلف بیچوندیم...
ممنون که تنهامون نذاشتید...خیلی دوستتون دارم...
درگوشی : عمادی...نمیدونم چرا هر چی به لحظه موعود نزدیک تر میشیم بیتابیم بیشتر میشه...یعنی میشه ما تا یک ماه دیگه طعم شیرین وصال رو تجربه کنیم؟
ادامه مطلب
اول تولد غزاله عزیز و مهربونم رو تبریک میگم ایشالله صدها سال کنار همسر خوب و شایان گلت زندگی خوب و شادی رو سبری کنی.....
دوم....امسال سال وصاله....برای دوستای عزیزم که امسال براشون سال بیوند و رسیدن رقم خورده خیلی خوشحالم و از صمیم قلبم به همه تبریک میگم....حسنا بانوی عزیزم...ثنای مهربونم....ریحانه گل...غزل عزیز....ریزه جان....و....براتون آرزوی بهترین روزها دارم...
سوم...ارغوان عزیزم...خواهری خوبم جات خیلی خالیه زود برگرد
چهارم...نمیدونم قسمت و نویت من و عماد کی میشه....توکلمون به خداست...فقط یه چراغ روشنی تو دلم داره بهم چشمک میزنه و امیدوارترم میکنه....برامون دعا کنید...
رمز ادامه مطلب این بست با بقیه متفاوته...سعی میکنم برای همه همراهای همیشگیم که از اول کنارم بودن یا اواسط وبلاگ نویسی بهم ملحق شدن و کم و بیش ماجرای ما رو میدونند رمز رو بفرستم....این بار نیاز دارم به کمک و هم فکریتون...خیلی دوستتون دارم....
درگوشی : عمادم...هیچی...فقط چشم انتظارم نذار...
بعدا نوشت : دوستای خوبم تا جایی که یادم بود و ادرساتونو داشتم رمزو فرستادم نمیدونم کسی جا مونده یا نه...از همراهیاتون ممنونم...لطفا نظر خصوصی نذارید تا بتونم نگه دارم ممنون میشم....
نشونه : امروز بعد از ظهر یه شماره نا آشنا افتاد رو گوشیم وقتی برداشتم اول به جا نیوزدم گفت عزیزم من الان روبروی ضریح امام رضا هستم هر چی تو دلته بگو....اصلا گیج شده بودم...یه کم که فکر کردم فهمیدم یکی از بچه های دانشگاهه کسی که من اصلا شمارشو نداشتمو با هم صمیمی نبودیم حالا باهام تماس گرفته بود تا آقا سلام بدم...از یه طرفم یکی از دوستای خوب وبلاگی برام یه خواب خوب دیده بود در مورد امام زمان...نمیدونم این نشونه ها معنیش چیه...خدا جوتم این روزا چقدر نشانه هات زیاده میشه زودتر جوابمو بدی؟
ادامه مطلب
این روزا برام خیلی سرنوشت سازه...یه اتفاقاتی داره میفته که امید رو تو دلم بیشتر کرده
بعدا مفصل در موردش مینویسم.
دوست داشتم عکسها هم همراه با نوشته هام بذارم ولی متاسفانه هنوز نتونستم با این نوت بوک عزیز خوب کنار بیام تا عکسا رو ابلود کنم و براتون بذارم
ایشالله در فرصت مناسب همه عکسای این چندوقت و سفر رو براتون میذارم
دیشب تا 3 صبح با عماد حرف میزدیم....برامون خیلی دعا کنید داریم میرسیم به مراحل حساس
امروز هم جلسه دوم کلاس رانندگی بود...انقدر مربی ادم باحالیه اصلا دوست ندارم مدت کلاس تموم بشه...امروز رفتیم شهرری...شاه عبدالعظیم....همش به یاد عماد بودم گوشه گوشه صحن هاش با عماد خاطره دارم
مادربزرگ مهربونم همراهم اومده بود و مربیم گفت بریم زیارت کنیم و بعد برگردیم....خلاصه کلی کیف داد آقا طلبیده بودمون و منم این زیارت رو به فال نیک گرفتم...از 8 صبح تا 11 رانندگی میکردم البته غیر از اون نیم ساعت زیارت
دوست نوشت : حسنا بانوی عزیزم فردا جمعه ۱۵ اردیبهشت ماه روز سرنوشتته...برات بهترین آرزوها رو دارم مهربونم...ایشالله کنار همسر خوبت همیشه شاد و خوش بخت باشید....
درگوشی : عمادم...این روزا در کنار استرس هاش ولی خیلی برام قشنگ و هیجان انگیزه...دوستت دارم...خدا کنه همه چیز به خوبی انجام بشه دیشب وقتی بهم گفتی دیگه نمیذارم کسی بشینه با ناموس من حرف بزنه خلوت کنه کلی تو دلم ذوق کردم قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم....
و اما سفرنامه شیراز
ادامه مطلب
بابت دیر اومدنم معذرت میخوام این چند روز حسابی درگیر بودم....
از همون روز اول که از سفر برگشتم گلو درد و سردردم شروع شد...الان هم تبدیل شده به یه سرماخوردگی
روز یک شنبه ۱۰ اردیبهشت از ۸ صبح مشغول کار بودم...چون سالگرد شهادت دایی بود و شب مراسم داشتیم....بسته بندی میوه ها و شیرینی و غذا جسابی مشغولم کرده بود....
عماد اس داده بود و من اصلا متوجه نشده بودم...بهش گفتم و گفت که شب بهم اس میده...
دوشنبه هم با مدیر عامل یه شرکت قرار داشتم برای مصاحبه کاری....تو شیرازم که بودیم مادر یه خواستگار زنگ زد به مامان و قرار شد که امشب بیاند خونمون....
دل تو دلم نبود...ساعت ۱ با استرس رفتم سمت هفت تیر که محل شرکت بود...نیم ساعتی نشستم تا جلسه مدیر تموم بشه...خلاصه صدام کردن و وقتی وارد اتاق شدم از بدشانسی فهمیدم که اون روز سیستمشون به مشکل خورده و مدیر حسابی عصبانیه....
نشست روبروم یه آقای دیگه هم اومد و مثل اینکه میخواند یه متهم به قتل رو محاکمه کنند شروع به سوال کردند...منم شدید گیج شده بودم و همه چیز از یادم رفت...مثل منگا فقط نگاشون کردم ولی آخرش گفت چون دانشجوی علامه بودی من با استخدامت مخالفتی ندارم ولی کار سنگینه از ۷ صبح تا ۷ شب باید بیای حتی گاهی انقدر سرت شلوغ میشه که ممکنه ناهار نخوری...جمعه ها هم شیفتی باید بیای...ماهی ۵۰۰ تومان حقوقه بیمه هم میکنیم....بعد از یه هفته اشتغالت به کار قرارداد میبندیم...
فرستادم کنار یه کارمند نشستمو یه سری کارارو هم انجام دادم گفت اگه خواستی بیای فردا ساعت ۱۰ اینجا باش اگر نه خبرمون کن....
از برخوردش خوشم نیومد ولی احساس کردم کارشون ساده است برام...اما خوب حجمش زیاده و من به کلاسام نمیرسیدم....
البته اونجا چیزی نگفتم ساعت ۴ بود که رفتم خونه و با بابا و مامان که مشورت کردم گفتند بهتره که نری...البته تصمیم نهایی با خودته ولی فکر کن ببین اولویت زندگیت چیه؟ کاره؟ درسه ؟ یا چیزای دیگه بعد تصمیم بگیر البته بابا کلا مخالف بود چون محیطشو ندیده بود به عماد اس دادمو گفتم میخوام باهات مشورت کنم جریانو براش تعریف کردم و گفت نظر بدرت شرطه....
خلاصه فکر من هم چنان درگیر بود....یه دوش گرفتمو لباسامو بوشیدم و منتظر اومدن خواستگارا شدم...
دلم خیلی گرفته بود این جور وقتا بیشتر از همیشه بیتاب عماد میشم...
شب قبلش بهش گفتم نباید تو این روزا تنهام بذاری...گفت تنهات نذاشتم فقط طاقتشو ندارم...
خواستگارا ساعت ۹.۳۰ اومدند و تا ۱۲ هم نشستند...
بابا و مامان نظرشون مثبت بود و باهام خیلی حرف زدند خوده بسره هم یه ساعتی باهام حرف زد اما من تمام مدت تو فکر عمادم بودم....
آخرش به مامان گفتم بسره خوبی بود اما من خونه بابام راحت ترم...
نمیدونم اگه اونا زنگ بزنند مامان چه جوابی میخواد بهشون بده ولی شدیدا دلم شور میزنه...
اون شب بعد از رفتن اونا با عمادم حرف زدم...خیلی ناراحت بود...بهم گفت قول بده اگه یه روزی خواستی بری اول منو خاک کنی بعد بری...دلم خیلی گرفته بود چرا ما دو تا باید این همه زجر بکشیم...
اصلا دوست ندارم به جدایی فکر کنم...منو عماد تا این جای راه با هم اومدیم...بدون هم نمیتونیم ادامه بدیم..
عمادم این روزا مثل من بیتاب شده...دیروز بهش گفتم اگه جدی بشه قضیه چیکار میکنی؟
گفت میام جلو...نمیذارم ...نمیخوام تو رو از دست بدم...منم نمیخوام...
امروزم گفت یه وقت دیدی زد به سرم اومدم دم خونتون همه چیزو گفتم...دیگه بریدم...
حالا درگیر این هستیم که عماد بیاد جلو الان یا نه....
و اما...امروز چهارشنبه....۱۳ اردیبهشت....خیلی اتفاقی و ناگهانی یکی از بهترین دوستای وبلاگیم رو دیدم..
یه خانم مهربون و دوست داشتنی و معدن انرژی شهبانوی عزیزم...ساعت ۱۱ زحمت کشید و اومد سمت خونه مادربزرگم...کلی باهم حرف زدیم و درددل کردیم...گفتیم و خندیدیم...یه هفته دیگه هم عازم مکه هست و حسابی ازش التماس دعا دارم....این چهارمین دیدار وبلاگی بود...دوست دارم تک تکتونو ببینم...
از دیدنش کلی هیجان زده شدم...کلی هم شادم کرد...
یه کادوی قشنگ هم برام اورده بود که کلی خجالت زدم کرد....عکس کادو رو فردا میذارم...
ساعت ۴ هم رفتم دو ساعتی تعلیم رانندگی تو جاده لشگرک...خیلی بهم حال داد...کلی گاز دادم![]()
حالا مربیم قراره هر روز باهام فشرده کار کنه تا بتونم حسابی آرتیستی رانندگی کنم....
خیلی جالبه هیچ مشکلی ندارم فقط نمیدونم چرا انقدر اعتماد به نفسم ضعیف شده ....
قبل از سفر یه تصمیماتی گرفتم که بعدا براتون میگم....
همتونو دوست دارم...خیلی محتاج دعاهاتون هستیم....
ایشالله فردا بست سفرنامه شیراز رو میذام....
تقریبا یه ساعتی هست که رسیدیم خونه...
سفر خوبی بود البته اتفاقات ناگوار زیاد افتاد ولی در کل خوب بود...اونم فقط چون شیراز بود....
اگه جای دیگه بود نمیگفتم سفر خوبی بود....
قشنگترین لحظه سفر سومین دیدار با دوستای وبلاگیم بود...
دختر مهربون و خانم و گل شیرازی ماه کوجولو رو امروز تو حرم شاه چراغ دیدم....
از عماد هم خبر زیادی ندارم فقط در حد روزی یه دونه اس ام اس...
امیدوارم حالش خوب باشه و لبش هم خندون...
الان خیلی خستم فقط اومدم چون دلم براتون تنگ شده بود....
ایشالله به زودی میام و سفرنامه شیراز رو مینویسم...
درگوشی : دلم برات خیلی تنگ شده....حیف که نمیدونی چقدر....مراقب خودت باش...
صحبتی با آفرینندم : ممنونم ازت خدای خوبم....به خاطر همه چیز...همه داده هات و همه نداده هات...ممنون که مثل همیشه هوامو داری...ممنون که دعوتم کردی برم بابوس برادر بزرگوار و مهربان ضامن آهو....ممنون که آرومم کردی...دستمو ول نکن خدا....
شاید این آخرین بست قبل از سفرم باشه...
عماد دیشب ازم خواست طول مدتی که سفرم از هم دور باشیمو صحبت نکنیم...
ظاهرا قبول کردم اما دوست دارم یه روزی اگه وصالی اتفاق افتاد ازش ببرسم چرا انقدر دوری رو دوست داری؟
سه شنبه ساعت ۸ صبح برواز داریم....شنبه ۹ اردیبهشت هم بعد از ظهر برمیگردیم...
دعا کنید برامون....خدا کنه این سفر بتونه روحیمو عوض کنه....
دوست نوشت : کسی از هستی ( قصه ی هستی ) خبر نداره؟
درگوشی : عمادی...مینویسم اینجا فقط برای اینکه برامون یادگاری بمونه...وقتی کنار هم بودیم با خوندنش یادمون بیفته که چه سختی هایی رو گذروندیم....خیلی دوستت دارم...مراقب خودت باش...به قول خودت هیچ کس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه....![]()
صحبتی با آفرینندم : خدای مهربونم....تو واقعا داری همه اینا رو میبینی و جوابمو نمیدی؟ همه دوستای منتظرم دارن کم کم به وصال میرسند...آره دلم گرفته....آره منم آدمم....تو که همیشه همراهم بدی...تو که همیشه جواب چیزایی هم که ازت نخواستمم بهم دادی بس چرا اینبار انقدر منتظرم میذاری؟ ما دو تا میخوایم با هم بندگیتو بکنیم...فقط یه فرصت بهمون بده...میترسم...از این دنیا ببریمو آرزو به دل و چشم انتظار باشم....مثل همیشه هوامو داشته باش...به منو عماد نگاه کن...تو اوج جوونیمون داریم شکسته میشیم...بسمون نیست؟ اگه امتحانه که ۵ سال صبوری کردیمو دم نزدیم...اگه قسمت هم نیستیم بس چرا این ۵ سال با اون همه اتفاقاتی که تا مرز جدایی بردمون از هم جدامون نکردی؟ چرا محبتمونو کم نکردی؟ اگه قسمت همیم جوابمونو بده....ما میخوایم زیر سایه خودت زندگی کنیم....ببخش خیلی دلم گرفته کسی رو ندارم تا با آرامش و مهربونی به حرفام گوش کنه جز تو.....تنهام نذار خدای خوبم...میدونم بنده خوبی برات نبودم اما تو برام خدایی کن مثل همیشه.....
ادامه مطلب
قسمت دوم حال و هوای روزای اول سال ۹۱ رو ادامه مطلب گذاشتم...
فقط برامون دعا کنید...
دوست نوشت : خانم لیموی عزیزم ، دوست مهربونم....ایشالله به حق همین روزای عزیز سلامتیتو به دست میاری و دوباره بر انرژی برمیگردی ....
درگوشی : عمادم....بی صبرانه منتظر اومدنتم....زود بیا...
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |

